![]() |
من حرف های پدرم را باور کردم که جای قاب عکس همیشه روی دیوار است یا حد اکثر روی میز. من زبان پدرم را تمام و کمال یاد گرفتم و هر روز صبح سر ساعت از خواب بیدار شدم و شب ها خوابیدم و هر وقت که روزها خوابیدم و شب ها بیدار شدم دلم گرفت. مثل جارو برقی که از تویش دود بلند می شود و خراب می شود اگر به پریز تلفن وصلش کنی. فرقش این است که اگر من به پریز تلفن وصل شوم داغ نمی شوم و نمی سوزم بلکه چقدر زندگیم ناتمام می شود. از چیزهایی پر می شود که تمام نشده اند و انگار اگر تمام هم می شدند چندان فرقی نداشت. و فقط باید بالا بیاوری تا درست بشوی حتی به زور انگشت به حلق بردن. وقتی انگشت بردی و چشمهایت خوب خوب خیس شد تا چند وقتی یادت می ماند که نباید به پریزتلفن وصل شوی. نباید به پریز تلفن وصل شوی.
در من هیچ "دیروز با پای برهنه زیر باد یخچال موجود است" ی وجود ندارد. کلمه هایم چقدر دوستم ندارند. چقدر عاشقم نیستند. حیف. حیف. کلمه های من همه درد شده اند. دردهایی که از پدرم تمام و کمال گرفته ام و هیچ نپرسیده ام که آیا قاب عکس را می شود روی آتش گرم کرد تا شاید درد شادی شود و روز همان شب ؟ نکردم. نکردم و لابد شبیه چرخ دنده ای هستم که آنقدر حالا صیقل خورده که توجیه شده که توی این ماشین جایش معلوم است و جهت چرخیدنش معلوم است.
حرف های من همه درد هایم شده اند. دردهای تکراری، دردهای پیش پا افتاده، دردهای قابل پیش بینی، دردهای قابل مشاوره، دردهای ریشه دار در کودکی، دردهای صبح همان و شب همان و من فراموش کرده ام که دردهای دیگری داشته باشم و فراموش کرده ام که شادی های دیگری.
متاسفانه من آنقدر سر به راه بودم که دو دو تایم همیشه بی چک و چانه چهار تا شد...
بیشتر از این دیگر چه لزومی دارد که بگویم چرا بلاگفا را شلوغ تر کرده ام.... هرچه آه و نالهً "من جزیرهً تنهایی هستم که هیچ بشری پایش را رویم نگذاشته..." و "حرف هایی هست برای گفتن..." دارم باشد برای خودم. اگر خیلی بهم فشار آوردند یک تکه کاغذ پیدا می کنم و برای خودم می نویسمشان.
اما مهم اینجاست که من الان یک وبلاگ دارم.
و شکی نیست که هستم.