تبليغاتX
بادکنک سوراخ

 

 

ذهنم شلوغ شلوغه، هر چيز جفنگی كه بخوای.

 

توی ذهنم، چكمه‌ی يه سرباز، 69 تا مورچه رو يجا نفله ميكنه.

توی ذهنم، بعضی از بچه‌ها، يه لنگه از كفش‌هاشون رو يه جا برای هميشه گم كرده‌ن.

توی ذهن من هميشه لبه‌های توالت فرنگی، مرطوب و كثيفه، به طوريكه چندشت ميشه بشينی روش.

توی ذهنم، هميشه موقع باد زدن زغال‌ها، يه جرقه ازشون می‌پره و تی‌شرتم رو ميسوزونه.

 

من توی ذهنم هيچ موقع چيز به‌درد‌بخوری نداشته‌ام كه تقديمش كنم به تو. نميدونم كه اين از عوضی بودن منه يا تو، يا شايد هردومون. ولی به هر حال اينجوريه.

 

توی ذهنم، خبرهاست ولی هيچ كدوم ارزش گفتن ندارن جز اينكه امروز، روز تولد توئه و من اينجام، در هزار كيلومتری تو. مطمئن باش توی ذهنم با هم ميريم "سيب نقره‌ای" و موقعی كه داری با اشتهای تمام "بارلی گلاستو" هورت ميكشی تو چشات نگاه ميكنم و ميگم: "تولدت مبارك".

 

شايد هم بعدش يه قهقهه سر بدم به حال و روز هردومون...

 

                                         

                                                                                                    نویسنده: گنزو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 11:47  توسط احسان شفیعی زرگر  | 

 

عطر دهد به سوختن نغمه زند به ساختن

وه که دل یگانه ام کار دو عود می کند ...

                                                 "سایه"   

 

بد جوری دست پاچه ام. قلبم تند و تند می زند. چنان عرق کرده ام که دارم کلافه می شوم. انگار یکهو سوزن می کنند توی تنم و جای سوزن را آنقدر محکم می خارانم که می ترسم زخم بشود. می روم توی اتاق، در را می بندم و حوصلهً هیچ کس را ندارم. توی اتاق قدم می زنم و دست هایم را که هی عرق می کنند با شلوارم پاک می کنم و دلم می خواهد مشت بکوبم به در و دیوار. عین همان روز توی بیمارستان. همان آشفتگی می آید سراغم. همان آشفتگی وقتی که صدای گریه ات را شنیدم که از تن مادرت کشیدندت بیرون. که یکهو انگار زلزله شد. یا انگار توی سکوت مطلقت جیغ کشیدند. چه می دانم... انگار با خیال راحت داشتی قدم می زدی و با سوت آهنگ با "با سقوط دستای ما" را در می آوردی که یک دفعه یک نفر شوخی اش گرفت و با ماسک پیرزن جادوگری که به صورتش زده بود پرید جلوت. دستکش سرد دکتر روی پوستت نشست و بوی بدنش حالت را به هم زد و دیدی که از گرمای تن مادرت کیلومترها دور افتاده ای. گریه کردی و صدای گریه ات، گریه ات را بیشتر کرد.

نمی دانم آن چه جور لبخندی بود که پدرت زد وقتی صدای گریه ات را شنید. نمی دانم به چی لبخند زد. نمی دانم آن صدا که سقف و زمین و دیوارها را آنقدر به هم نزدیک کرد که نفسم بند آمد و قفسهً سینه ام سوخت، کجای او را قلقلک داد. هیچ وقت این را نفهمیدم. شاید اصلا هیچ وقت فرصت نکرده بود که توی چشم هایت نگاه کند. تو ششمین بچه اش بودی و این به اندازهً سیر کردن شش تا بچه می دواندش.

اما من... من، رنگ چشمهایت از سالها پیش از آنکه بیایم بالای سرت و برای اولین بار نگاهت کنم توی زندگیم پخش شده بود.

پرستار آمد بیرون و گفت: دختر است. خواهرت از ذوق بالا و پایین پرید. پدرت که لبخندش تقریبا قهقهه شده بود رو به مهتابی پر چرک سقف کرد و گفت: شُکر ! و من دیگر مطمئن شدم که کار از کار گذشته. مطمئن شدم که چیزی که مثل خاک در هوای خانه و زندگیم پخش شده بود و گلویم را می سوزاند، روی هم تلنبار شده و در چشم های نوزادی نشسته که نگاهش تراکم رنگی ست که از اول تا آخر زندگیم پخش شده بود. چشم های نوزادی که نگاهش خبرهای بد می دهد. خبرهای بدی که نمی دانم چیند. همان ها که توی صدای گویندهً اخبار وول می خورند و هی انگار که خبر بعدی خبر اعدام است، خبر بم، خبر سارس، خبر بن لادن که دم در خانه ام است و الان است که بالگد در را بشکند.

اولین لبخندت را که دیدم همهً صبح های روشن عمرم روی خط لبهایت صف کشیدند. همهً آن صبح های آفتابی و آرام که چند ثانیه... چند ثانیه... چند ثانیه بعد از سکوتشان قرار بود  صدای زوزهً خمپاره ای بیاید و فرصت نکنم که صدای متلاشی شدن سقف را بشنوم. قرار بود کسی گلی را بو کند و بعد آنقدر عطسه کند تا بمیرد. قرار بود بچهً شش ساله ای از مادرش کتک بخورد...

بیست و چند سال بعد  که هر دومان بیست و چند ساله بودیم کنارم روی نیمکت نشستی و هوا که تاریک شد گفتی که صورتم را نمی بینی. گفتم من هم نمی بینم، اما خوب می توانم تصور کنم. بعد گفتم که دوستت دارم. فکر کردم حتما لبخندی زدی که مثل صبح های روشن من زیبا بود. دوستت داشتم به اندازهً خانه ام که نمی خواستم سقفش آوار بشود و دلم می خواست خمپاره را، عطسه را، بن لادن را و دکتری را که بوی تنش آزارت داده بود زیر مشت و لگد بگیرم.

 

قلبم تند و تند می زند. عرق کرده ام. صبح ساکتی ست. پنجره را باز می کنم. صدای پرنده ها می آید و برگ های درخت روبروی پنجره توی باد بازی می کنند. چند ثانیه... چند ثانیه...

 

***

از همان صبح کلهً سحر که چشم هایم را باز کردم و خمیازه کشیدم دلم می خواهد بیخودی بخندم. آواز می خوانم و کلی از صدای خودم خوشم می آید. می روم جلوی آینه. به موهایم ژل می زنم. بازو می گیرم. مسواک می زنم. برای خودم شکلک درمی آورم و خنده ام می گیرد. سوت می زنم و روی در و دیوار ضرب می گیرم. می روم از پنجره مردم را نگاه می کنم. دلم می خواهد بروم بینشان، لپ بچه ها را بکشم، بربری و پنیر بگیرم، به همه بگویم صبح به خیر... عین همان روز توی بیمارستان. دوباره همان جور از هیجان نفسم تکه تکه می شود.همان هیجان موقعی که صدای گریه ات را شنیدم که از تن مادرت کشیدندت بیرون. که یکهو انگار آزاد شدی. انگار در اوج کسالت روزهای تابستان پدرت با چند تا بلیط هواپیما برای مسافرت از سر کار برگشت. لابد گریه کردی چون کار دیگری از دستت بر نمی آمد، وقتی که بعد از نه ماه که رنگ و بوی عقربهً ثانیه شمار داشت، هزار و یک رنگ و بوی تازه را حس کردی. دستکش سرد دکتر روی پوستت نشست و فکر کردی که بالاخره از شر آن همه یکنواختی کشنده راحت شده ای. و لابد چون هنوز بلد نبودی بخندی گریه کردی و از صدای خودت خوشت آمد و باز هم گریه کردی.

خوب می دانستم که پشت لبخند پدرت چه لذت بی حد و مرزی بود وقتی که صدای گریه ات را شنید. تو ششمین بچه اش بودی و حتما به این فکر می کرد حالا وقتی صبح می رود سر کار یک نفر دیگر هم هست، از گوشت و خون خودش، که فکر کردن به او توان کار کردنش را چند برابر کند.

مثل من... من که رنگ چشمهایت از سالها پیش از آنکه بیایم بالای سرت و برای اولین بار نگاهت کنم توی زندگیم پخش شده بود.

پرستار آمد بیرون و گفت: دختر است. خواهرت از ذوق بالا و پایین پرید. من که بی اختیار قهقهه می زدم سرم را رو به آسمان گرفتم و گفتم: شکر ! مطمئن شدم که خودش است. که آن زیبایی لغزنده که مثل آب توی خانه و زندگیم می خزید و تمام سلول های بدن را تر می کرد، که از پشت میز و صندلی و اجاق گاز و درخت و آسفالت سرک می کشید و با بازیگوشی دوباره قایم می شد و نمی گذاشت که بین دست هایم بگیرمش، حالا روی هم جمع شده و در چشم های نوزادی نشسته که نگاهش تراکم رنگی ست که از اول تا آخر زندگیم پخش شده بود.

چشم های نوزادی که نگاهش پر از توت های رسیده است که باید چید، پر از گلوله های برفی ست که باید زد، پر از بازی برگ هاست که باید دید. چشم هایی که بعد پر از کمردردها، سرنگ ها، بم ها، خمپاره ها و سارس هاست که باید به هر قیمتی که شده از سر گذراند و به انتظار شروع دوبارهً فصل توت چینی زیبایشان کرد.

اولین لبخندت را که دیدم همهً صبح های روشن عمرم روی خط لبهایت صف کشیدند. همهً آن صبح های آفتابی و آرام که در ساختمان های آن طرف پنجره مردها دارند زن هایشان را می بوسند و زن ها دارند بچه هایشان را با یک ساندویچ نان و پنیر و خیار راهی مدرسه می کنند و بچه ها دارند سر کلاس نشانه های سیاه سرفه را یاد می گیرند تا بعدها دکتر بشوند و آن ها که سیاه سرفه دارند منتظرند تا فصل توت چینی...

بیست و چند سال بعد که هر دومان بیست و چند ساله بودیم کنارم روی نیمکت نشستی و هوا که تاریک شد گفتی که صورتم را نمی بینی. گفتم من هم نمی بینم، اما خوب می توانم تصور کنم. بعد گفتم که دوستت دارم. فکر کردم حتما لبخندی زدی که مثل صبح های روشن من زیبا بود. دوستت داشتم به اندازهً بربری و پنیر و چای داغ و دلم می خواست تو را، خمپاره را، بلیط هواپیما را، عطسه را و اجاق گاز را یک جا بغل کنم.

 

دلم می خواهد بیخودی بخندم. آواز می خوانم، سوت می زنم. صبح ساکتیست. پنجره را باز می کنم. صدای پرنده ها می آید و برگ های درخت روبروی پنجره توی باد بازی می کنند. باید چای دم کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 11:31  توسط احسان شفیعی زرگر  |