![]() |
بعد خانم مجری اخبار همان طور که مقنعۀ صورتیش از زیر چادر سیاه برای آدم شکلک در می آورد لبخندی می زند (البته لبها تا حدی پهن می شوند که وقار خانم مجریانه اش اجازه می دهد) و می گوید: خب، بینندگان عزیز، حسن ختام مجموعۀ خبری امشب گزارشی ست دیدنی که همکارمان تهیه کرده، از زندگی یک پیرمرد 112 ساله در یکی از روستاهای شهرستان آمل. با هم می بینیم... و لبخندش همان طور کش پیدا می کند و کش پیدا می کند تا...
بقیه اش را دیگر می شود ندید. می شود تا ته گزارش آقای "همکار گزارشگر" را حدس زد. پیرمردی چروک و دولا که اول دارد عصا زنان راه پر دار و درختی را به سمت دوربین می آید (و آنقدر بهش خوش می گذرد که اصلا هم حواسش به دوربین نیست)، بعد دارد توی مزرعۀ کوچکی با کاشته هایش ور می رود، بعد سر سفره نشسته و دارد چیزی را که انگار نان و پنیر و سبزی است می جود (که البته این طور که پیداست دندانش کجا بود؟ لابد دارد لقمه را توی دهنش می خیساند که بشود قورتش داد)، بعد استکان چایی را دستش گرفته و بین سی- چهل نفر آدم نشسته که به توضیح آقای همکار گزارشگر بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و غیره اش هستند و هی گردن دراز می کنند که توی تصویر جا بشوند، و آخر سر هم یک جایی که بک گراندش خورشید دارد غروب می کند ایستاده به نماز و کمرش آنقدر خمیده هست که نشود تشخیص داد کی به رکوع می رود. و بعد تصویر کلوزآپش است به همراهی میکروفون، و ازش می پرسند که:
- پدرجان! چند سال از خدا عمر گرفتی؟
و پیرمرد که تکان تکان می خورد صدایش را به زحمت می دهد بیرون و تازه بیرون هم که می آید عین اذان گفتن خروس تازه بالغ است که:
-صد و دوازده سال.
و باز می پرسند که:
-راز سلامتی شما چی بوده پدرجان؟
پیرمرد گوشش را جلو می آورد و لبهای آویزانش را می زند به هم:
-بله؟
و باز صدا می آید که:
-چی کار کردی که تا حالا سالم موندی؟
پیرمرد با لهجۀ محلی اش جواب می دهد که:
-غذای سالم می خورم، کار می کنم، لطف خدا...
می پرسند:
-چه آرزویی داری پدرجان؟ از خدا چی می خوای؟
پیرمرد کف دست هایش را می آورد بالا و ابروهایش را بالا و پایین می کند:
-سلامتی... از خدا می خوام سلامتی بده...
سر و تهش را بزنی همین است. امروز، آمل، هفتۀ پیش شوشتر، دو هفته پیش پیرزنی در نورآباد...
و وقتی که پیرمرد آملی، سوژۀ امروز مجموعۀ خبری، هفتۀ بعد سر مزرعه قلبش می گیرد و بالا می آورد و می افتد و می میرد، هیچ صدایی از کسی در نمی آید.خانم مجری اخبار وقتی که همۀ خبرها را خوانده نمی گوید آن پیرمردی که هفتۀ پیش صحبتش بود، همان پیرمرد قبراق و سرحال و خوش خنده، حالا به دیار باقی شتافته. که غذای سالم و کار و لطف خدا دیگر به حالش سودی نداشته. همکاران گزارشگر هم خودشان را می زنند به آن راه و لالمانی می گیرند و دستها را می کنند توی جیب و سوت می زنند و باز توی در و دهات دنبال بالای صد سال های چاق و چله و سرحال می گردند، و بینندگان عزیز تا سالهای سال در مورد مزایای خوردن غذاهای ساده گزارش زندگی پیرمرد آملی را شاهد می آورند که "هنوز" زنده است.و بعد تپ تپ می زنند روی شانۀ هم و به هم می گویند:
"تو این دنیا همه چی دست خود آدمه..."