![]() |
چه لزومی دارد
که
دو تا باشیم ؟
همه چیز دارد یک کمی بی مزه می شود. واقعا همه چیز. دیگر آدم چندشش می شود از این همه کنایه، از این همه تمثیل. آن کلک قدیمی که آدم حرف هایش را و عقده هایش را بسته بندی کند و شکلات پیچ کند و چیزی تولید کند در عرصۀ ادبیات، در عرصۀ موسیقی، در عرصۀ نقاشی و در عرصۀ سکس، دیگر به او آن دلخوشی را نمی دهد که بتواند شب با خیال راحت پلک روی هم بگذارد.
شرق توقیف شد. و من اصلا طعنه و متلکم نمی آید.
حالا دیگر احتمالا جذاب ترین چیزی که می شود روی دکۀ روزنامه فروشی پیدا کرد همان عکسهای ریز و درشت هنرپیشه های خوش تیپ و فوتبالیست های محبوب و خواننده های مردمی است. همان ها که تمام سعیشان شاد کردن دل مردم است. و دیگر نمی توانی ورق بزنی و "فرهنگ" را بخوانی و ورق بزنی و "بت های ذهنی" را بخوانی و ورق بزنی و "اندیشه" را بخوانی و ورق بزنی و "کرگدن نامه" را بخوانی و به خدا اصلا حتی زیر چشمی هم به مقاله های سیاسی نگاه نکنی.
مهم نیست. بگذار ما در عوض تمام ته ماندۀ دوران دانشجوییمان را خلاصه کنیم در مسخره کردن سریال نرگس. بگذار تمام تفاوت خواصانه مان را خالی کنیم در هر شب نشستن و تماشا کردنش، فقط برای این که به دیالوگ های احمقانه اش پوزخند بزنیم، و نه اصلا برای این که بدانیم بالاخره قاتل کیست. بگذار همین طور منتظر بمانیم تا شرقی باز شود و شرقی بسته شود و شرقی باز شود و شرقی بسته شود...
یکی از راه های مناسب برای رو کردن لایه های پوشیدۀ شخصیت آدم این است که او را در یک موقعیت کاملا جدید قرار بدهیم و عکس العمل هایش را ببینیم. مثلا اگر من به جایی تلفن بزنم و صدای آن طرف خط را بشنوم که می گوید "الو" این گفت و شنود هیچ ارزش علمی یا روشنگرانه ای برایم ندارد، چون سوژه ای که تحت نظر من است هیچ کار خاصی نکرده جز این که به موقعیتی کاملا عادی واکنشی به همان اندازه عادی نشان بدهد. طبیعی است که این قضیه هیچ شانسی به من نمی دهد که به دنبال ابعاد پنهان شخصیت او بگردم.
مثلا از کجا می توانم مطمئن باشم که فلان مغازه دار – که موقع خرید کردن من مدام از در صمیمیت در می آید و لبخند می زند –سر چند تا سکۀ ناقابل خفه ام نکند؟ خب، پس بهترین کار تحریک کردن این آدم است برای این که عکس العمل های غیرقابل پیش بینی اش را رو کند، عکس العمل هایی که خیلی چیزها می شود ازشان فهمید.
چند تا مثال می زنم:
۱-می روم توی نانوایی و ده تا نان می خرم و پولش را که فوقش بشود دو سه تا سکه، با درشت ترین اسکناسی که می شود توی بازار پیدا کرد می پردازم و یک جوری که انگار عین خیالم نیست می گویم باقیش را نمی خواهم. حرص و جوش نانوا را برای پول خوب زیر نظر می گیرم که به خیال خودش دارد از خل وضعی من حداکثر استفاده را می برد. می روم بیرون. پنج دقیقه بعد دوباره بر می گردم توی مغازه، اما این بار یک افسر پلیس با خودم آورده ام و ادعا می کنم که نانوا باقی پولم را بالا کشیده و پس نمی دهد. خوب به رفتارش دقت می کنم که چطور از بدذاتی من کفرش در آمده و بابت از دست رفتن پولی که از آسمان افتاده بود توی دامنش غصه اش گرفته. گیج و وحشت زده شروع می کند به تته پته کردن و برای پلیس که با سوء ظن به او زل زده عذر و بهانه های غیرقابل فهم می آورد. اما لابد پلیس اصلا نمی تواند قبول کند که کسی باقی پولی به آن درشتی را نخواهد. نانوا گردن کج می کند و پولی را که طلبکارم پس می دهد و من هم ژست بنده نوازانه ای می گیرم و می گویم که ترجیح می دهم از این اتفاق ناخوشایند چشم پوشی کنم. افسر پلیس که می شود گفت کمی مایوس شده می گوید "هر طور میل شماست". من هم با رضایت کامل به صورت نانوا نگاه می کنم که چطور یکهو خیالش راحت می شود.
(دقت کنید که صحبت ما فقط در حد فرضیه است . این نانوا ممکن است همین طوری که گفتیم عمل کند، اما آن یکی که دوتا کوچه پایین تر است شاید اصلا از حضور پلیس ککش نگزد و با قیافۀ حق به جانب بگوید که باقی پولم را داده است و... همین طور که می بینید با تکرار کردن این آزمایش با نانواها و خصوصا پلیس های مختلف می توانیم عمق وجود نانواها را ببینیم، و تا اندازۀ کمتری عمق وجود پلیس ها را)
۲-یکی از دوست هایم را برای شام به خانه ام دعوت می کنم. وقتی که می آید همان جا جلوی در جلوش را می گیرم و نمی گذارم بیاید تو، به این جرم که دوازده یا چهارده سال پیش دوست دخترم را که صد البته در حد جنون عاشقش بوده ام از چنگم درآورده. تماشا می کنم که چطور هاج و واج مانده (فوقش دو-سه ماه است که همدیگر را می شناسیم) و شک برش داشته (یعنی ممکن است من همان باشم که...) و یا چطور متاسف می شود یا عصبانی می شود...
۳-سوار اتوبوس می شوم و می گویم که می خواهم فلان جا پیاده شوم. وقتی رانندۀ اتوبوس که وقت نمی کند چشم از ترافیک بر دارد دست دراز می کند که بلیتم را بگیرد، یک مهرۀ رخ شطرنج و یک پر اسفناج می اندازم کف دستش. حالا سوال اینجاست : رانندۀ اتوبوس، آدمی که همین جوری هم اعصاب درست و حسابی ندارد، چطور از پس تفسیر این هدیۀ معماگونه بر می آید؟
۴-یک سفر می روم به شهر تاریخی ماردل پلاتا و وارد یکی از اعیانی ترین هتل هایش می شوم. همین که دختر خدمتکار کمی دور می شود جایم را همانجا وسط تالار پهن می کنم و یک چرت جانانه می زنم که حسابی خستگیم در برود. و حقش هم همین است که خصوصا بعد از چنان سفر خسته کننده ای آدم همان جا بساط خواب را مهیا کند.
۵-یک شاه کلید جور می کنم و هر وقت که صاحب خانه ها می روند بیرون، وارد خانه شان می شوم. راحت یک جایی لم می دهم، سیگار می کشم، ویسکی می خورم و تلویزیون تماشا می کنم تا برگردند. همین که سوژه ها از راه می رسند شروع می کنم با غیض سرشان داد زدن و برایشان انگشت می کشم که "به چه جراتی دارید وسط خانۀ من پیاده روی می کنید؟" و به توضیحاتی که می دهند هیچ توجهی نمی کنم، یا شاید هم توجه می کنم (چندان فرقی نمی کند). بهشان می گویم که سند خانه را نشانم بدهند، اما اجازه نمی دهم کشویی را که با آن وضع خنده دار اعا می کنند که سند تویش است باز کنند، چون که آن کشو بخش ثابتی از اثاثیه ای است که آن هم به نوبۀ خودش بخش ثابتی از خانۀ من است و در نتیجه هیچ جور ممکن نیست که بشود تویش سند خانۀ چند تا غریبه را پیدا کرد. چند تا آدم مشکوک، یا شاید اصلا چند تا مجرم، چند تا عضو شناخته شده از دنیای تبهکارهای رذل...
۶-با یک دختر با وقار، یک کمی خنگ و فرضا خیلی خوشگل آشنا می شوم. یک روز با او قرار می گذارم، می گویم که دوستش دارم، با هم نامزد می شویم و خلاصه روز عقد کنانمان می رسد . مراسم توی خانۀ خودشان برگزار می شود، کسی سلامتی می دهد و پیک اول را می نوشد. بعد صدای سلامتی دوم می آید و بعد سومی و بالاخره لحظه ای می رسد که همه کلی انتظارش را کشیده اند، یعنی زمانی که داماد، که پسر فوق العاده متین و موقری است – البته بالفرض که همچین موجودی اصلا روی زمین پیدا می شود – کادوی زیبایی را که آن هم در موردش پچ پچ کرده اند به نامزدش تقدیم می کند. همان طور که لبخند عشق و شادی روی لبهایم است بسته ای را که ابعاد خیره کننده ای دارد به او می دهم. عروس خانم وزن بسته را امتحان می کند و با خودش می گوید که معرکه است. چشم های مهمان ها از فضولی دارد از حدقه بیرون می زند. همه دورمان حلقه می زنند و زن ها از سر و کول عروس خانم که دارد هفت آسمان را سیر می کند بالا می روند. کاغذ کادو و پاپیون تزئینی اش ول می شوند توی هوا. حالا یک جعبۀ آنچنانی که با پوست سیاه بز کوهی آستر شده نمایان می شود. دلبند من با خودش می گوید : "یک تکه جواهر گران قیمت!" و همان برق طمع را که توی چشمهایش می بینم برای راضی شدنم کافیست. انگشت هایش بدو می روند سراغ قفل خودکار. زبانۀ قفل تقۀ نرمی می کند و می پرد بالا و هدیۀ رنگ رنگی و سرحال من که یک مار مرجانی بسیار سمی ست پیچ و تاب می خورد و دور بازوهای مرمرین دلبند من می خزد تا آزادی اش را جشن بگیرد.
۷-خوب منتظر می مانم تا رئیس شرکتی که برایش کار می کنم برود توی دفتر مفروش و مجللش و با مهم ترین ارباب رجوعش که قرار است با او یک قرارداد خرید با ارقام نجومی ببندد گرم صحبت شود. آرام در می زنم. صدای رئیس را می شنوم که "بفرمائید تو". با قدم های شمرده و مودبانه وارد می شوم. همان طور که طرح لبخند محتاطانه ای روی لبهایم است می گویم "ببخشید قربان". می روم سمت قفسۀ بزرگ و تر و تمیز کنار دیوار، درش را باز می کنم و شروع می کنم به شاشیدنی سیل آسا روی پوشه ها، کتاب ها، وسایل، قراردادها، اسناد و کاغذهایی که ممکن است چیزهای مهمی باشند یا نباشند.
چالش روانی ممکن است تا حدودی اضطراب به همراه داشته باشد (مثل هر چالش دیگری) که نشان می دهد فرد تحت فشار جدی قرار می گیرد (مثل هر چالش دیگری). اما مگر این ناراحتی ها در مقابل لذت دیدن واکنش هایی که چالش روانی بر می انگیزد اهمیتی دارند ؟
به هر حال، این چیزی ست که من تصور می کنم. اعتراف می کنم که فقط یک نظریه پردازم و شاید اصلا هیچ وقت افکارم را عملی نکنم. اما شما می توانید، و به نفعتان است که این کار را بکنید.