![]() |
از باران
بدشان می آید.
بی شک بر روی صندلی هايمان آرام می گرفتيم
و جرعه جرعه از جام هايمان
لب تر می کرديم،
فرصت ديدارمان
تنها اگر در مهمانخانه ای آرام و قديمی می بود.
اما صف بسته در ميدان جنگ
و با نگاه های وحشی بر هم دوخته
حکايت چيز ديگری بود
تا پاسخ هر گلوله اش را با گلوله ای بدهم
و سر انجام
در هديه کردن مرگ به او
پيشدستی کنم.
چه بيهوده به دنبال دليلی می گردم...
کشتمش چرا که دشمن من بود !
دشمن من بود !
دشمنم !
همين و بس !
و دليلی چنين واضح، بايد که سرانجام
جستجوی بی سر و سامان ذهنم را
به پايان برساند.
او هم مثل من شايد
درمانده ای بود در پی لقمه نانی
او هم شايد
به دنبال راهی برای سير شدن
از اين کوچه به آن خيابان پرسه زده بود
و چاره ای برايش باقی نمانده بود
جز تصور زيستنی بی دغدغه
پس از احتمال نمردن.
چه بيهوده به دنبال دليلی می گردم...
بی شک ميدان جنگ
با همهً اعجاب و باور ناپذيريش
تکه ای انکار ناشدنی از زندگيست.
جايی که می خانه نيست
تا با مرد روبرويت هم پياله شوی.
جايی که خيابان نيست
تا به مرد نيازمند گوشهً ديوار سکه ای بدهی.
جايی که ميدان جنگ است
تا با گلوله ای
در هديه کردن مرگ به مرد مقابلت
پيشدستی کنی.
توماس هاردی
ترجمه از : خودم