تبليغاتX
بادکنک سوراخ


حتما شنيده‌ايد،‌ و شايد ديده‌ايد،‌ كه «گربه را هر جور از بالا ول كني،‌ چهار دست و پا فرود مي‌آيد». خب،‌ سوال اينجاست كه چرا؟ آيا گربه متوجه ارتفاع نمي‌شود؟ يعني ساختار مغزش در درك مفهوم ارتفاع مشكل دارد؟ يعني متوجه نمي‌شود كه اصولا وقتي موجود زنده‌اي را مثلا از ارتفاع پنجاه متري،‌ آن هم پا‌ در ‌هوا،‌ پايين بيندازي اگر ده بار هم حضرت ابوالفضل به دادش برسد و از توی بغل عزرائيل بقاپدش،‌ بار يازدهم ديگر ناچار است لت‌و‌پار بشود و جان بدهد؟ چطور گربه مي‌تواند اينقدر راحت اين قانون عقلاني را نقض كند؟ چهار دست و پا بيفتد زمين و باز شروع كند به دويدن كه انگار نه انگار...

نكند اين موجود شوخي‌اش گرفته؟ نكند موجودي باشد آنقدر خودساخته و خودشناخته،‌ آنقدر درگير با معنا، كه به نيرويي و بُعدي وراي آنچه ما مي‌شناسيم رسيده،‌ و آن چيزي را كه موجودات ظاهربين و عادت‌زده‌اي مثل من و شما «قانون عقلاني» مي دانند، خيلي راحت زير پا مي‌گذارد و به ناداني ما پوزخند مي‌زند؟ ولي خب بعيد است. حتما گربه‌ي مرده زياد ديده‌ايد. من خودم يك بار يكي‌شان را  با پاره‌آجر كشتم، چون كه جوجه‌ام را خورده بود. پس گربه بالاخره مي‌ميرد. و از من بشنويد كه راحت هم مي‌ميرد و تازه موقع مردن توي چشم‌هايش پر است از ضعف و التماس...

شايد بگوييد گربه احتمالا در زندگي به چيز بزرگي رسيده است. به يك حقيقت زيبا. آنقدر زيبا و آنقدر مطلق،‌ كه نمي‌شود به اين راحتي‌ها از آن دل كند. و عطش ماندن در اين زيبايي به او قدرتي مي‌دهد كه تا آخرين لحظه با حقيقت مسلمي مثل مرگ بجنگد،‌ حتي اگر از ارتفاع پنجاه متري پرتش كرده‌باشي. ولي شما را به خدا داستان نسازيد... چشمتان را باز كنيد و نگاهي به زندگي‌اش بيندازيد. غير از اين است كه بايد براي يك تكه استخوان ماهي تا كمر توي زباله فرو برود؟ غير از اين است كه در هر ساعتي از شبانه‌روز ممكن است خلوت و امنيتش به خطر بيفتد؟ غير از اين است كه اگر روزي من و شما از كنارش رد شويم و او نترسد و فرار نكند و همانطور بهمان زل بزند،‌ به ما بر مي‌خورد و با لگد مي‌زنيم زيرش؟ غير از اين است كه اگر زنش را از جلوي چشمش برداشتيم و برديم دادش به هيچ‌جا نمي‌رسد؟ حالا اگر موضوع حرفمان گربه‌هاي سفيد خانگي اروپا بود كه مثلا صاحبشان يك دختر مو‌بور 18 ساله است، يك چيزي. من هم اگر جاي آن‌ها بودم زندگي را دودستي مي‌چسبيدم. ولي آخر اين گربه‌هاي پاپتي و توسري خور دور و بر ما...؟

نمي‌شود فهميد. واقعا نمي‌شود فهميد. فقط خدا را شكر كه گربه‌ها گربه‌اند و ما آدم. اگر اين دنده‌پهني و بيعاري‌شان به ما آدم‌ها هم سرايت مي‌كرد، ممكن بود كه مثلا از ساعت 7 صبح تا شش بعد از ظهر جان بكنيم،‌ ماهي سيصد هزار تومان حقوق بگيريم،‌ ماهي دوبار بتوانيم گوشت بخوريم،‌ وقتي بچه‌مان مي‌گويد دوچرخه مي‌خواهد كبوتر روي ديوار را نشانش بدهيم،‌ بنزين سهميه‌بندي شود و ديگر نتوانيم مسافركشي كنيم،‌ وقتي پليس دارد برايمان قبض جريمه مي‌نويسد التماسش كنيم كه ننويسد و او نگاهمان نكند،‌ كرايه‌ي خانه بعد از يك سال سه‌برابر بشود،‌ سه ماه حقوقمان را ندهند،‌ درد قفسه‌‌ي سينه‌مان را نديده بگيريم،‌ موش زندگي‌مان را بردارد، بي هيچ بهانه‌اي به ماشينمان ايست بدهند و هفت سوراخش را بگردند، دهنمان را بو كنند،‌ پدرمان در هواي مرطوب بيمارستان بميرد،‌ پسرمان كراك بكشد،‌ و آخرش هم دخترمان را بگيرند و خبرمان كنند كه برايش «لباس» ببريم و «آزاد»ش كنيم... ممكن بود بعد از همه‌ي اين ها باز هم سر بلند كنيم و بگوييم «كي گفته بايد بعد از چنين سقوطي مرد؟».

نه! ما آدم ها گربه نيستيم. ما خوب مي دانيم زندگي زماني ارزش دارد كه بشود زندگي كرد. و اگر نشود،‌ خود‌به‌خود با كوچكترين سقوط از كوتاهترين ارتفاع، مي‌ميريم.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:31  توسط احسان شفیعی زرگر  |