![]() |
افتاده
بر گلوي صدايم ترك ترك
با ضربههاي بتشكني در لباس شك
صدها جسد
كه حاصل اعدام واژههاست
از سينهام به خاك ميافتند تكبهتك
قاضي
منم كه آتش انديشههام را
با باد هرزهگرد تهي ميزنم
محك
فرقي
نميكند چه كسي ساز ميزند
ميرقصم عاجزانه به آواي نيلبك
رنگ
غليظ مبهم رنگينكمانكشي
از لابلاي كاغذ من ميكشد سرك
من
شورهزار زخمم و اين درد ناگزير
ميپاشد اينچنين به سراپاي من نمك
اي
ديو خشمگين غرور! از رگان من
خونابههاي سمّي ترديد
را بمك
بايد
به حرفهاي تو
ايمان بياورم
حتي اگر بهار دروغ است، قاصدك!