تبليغاتX
بادکنک سوراخ

در کنار حسام و سیما

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من  از آن روز كه در بند  تو‌ام،  آزادم!

فكر كن بخواهي بر اساس «قانون جذب» رفتار كني و «راز» را به خدمت بگيري. و آن وقت چهار زانو بنشيني و خودت را در يك خانه‌ي مجلل و آرام تصور كني،‌ يا در ماشين آخرين مدلي با يك سيستم صوتي حرفه‌اي، تا براني و ساسي مانكن را بهتر بشنوي و هر ضربه‌ي سِنجش را زير پوستت حس كني و ريتم شش و هشت همه‌ي دغدغه‌هايت را از تو دور كند. يا خودت را با معشوق روياييت ببيني كه خوب دركت مي‌كند و آزارت نمي‌دهد. يا شايد كمتر اهل ظواهر باشي و فقط خودت را در آرامش تصور كني؛ آرامش مطلق. و فكر كن كه دست بر قضا حرف اهالي «صد راه براي پولدار شدن» و «خوشبختي در سه دقيقه و نيم» درست دربيايد، قانون جذب كاري بشود و به هر چيزي كه مي‌خواهي برسي و خجالت بكشي كه همه‌ي اينها را زماني با نگاهي عاقل اندر سفيه مي‌ديده‌اي، و حس كني كه مي‌شود آن همه فلسفه‌بافي‌هاي كتاب‌خانه‌ات را دور بريزي و به جايش كتاب‌هاي وين داير و جو ويتالي و آنتوني رابينز را بچيني. اما چيزي را فراموش نكرده‌اي؟

من دور يكي از انگشت‌هايم نخي مي‌بندم تا يادم باشد در آن حالت چهار زانو چيز ديگري را هم تجسم كنم؛ نداشتن را و نبودن را. براي من لذت بزرگي است كه چيزي را نداشته باشم. كه هميشه حس كنم چيزي كم است. چيزي نيست. و بعد آن را آنقدر عظيم و دست‌نيافتني بدانم كه برايش گريه كنم.

نه. هيچ وقت در حالت چهار زانو خودم را در آرامش مطلق تصور نمي‌كنم. خدا را چه ديده‌اي. مي‌ترسم واقعاً‌ هستي فكر كند كه من آرامش مطلق مي‌خواهم و همان را هم نصيبم كند. و آن وقت ديگر هيچ وقت از شنيدن خوليو ايگلسياس كف دست‌هايم خيس نشود و به دلشوره نيفتم. و اين شادی بزرگي است كه نمي‌خواهم از دستش بدهم.

شايد اگر «زبان» ما را تربيت نكرده بود و چنين سر و سامان دقيقي به دنيايمان نداده بود، آسان‌تر درك مي‌كرديم كه گاهي مي‌شود در عين «غمگين» بودن، «شاد» بود. اما زبان ما بين اين دو مفهوم ديوار محكمي كشيده است. دنياي زبان‌زده‌ي ما هرچقدر هم وسيع باشد، باز بخش عظيمي از حقيقت را از ما مخفي مي‌كند.

ولي ما همچنان براي الفاظ زندگي مي‌كنيم و براي الفاظ مي جنگيم و براي الفاظ كشته مي‌شويم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:10  توسط احسان شفیعی زرگر  |