![]() |
نه. آلان هيچ فايدهاي ندارد. يعني در واقع هيچ لذتي ندارد. باشد براي يك وقت ديگر.
اصلا آدم منظورش چيست از اينكه چيزي بنويسد؟ چندتا حالت دارد؟ چندتا شاخه دارد؟ حتما تا حالا آنقدر اجداد ميمونيمان را از ياد بردهايم كه مغزمان دلش بخواهد براي هر چنين چيزي جمع و تفريق كند و به اعداد ثابتي برسد. مغز من هم البته از اين چندهزار سال تكامل پساميموني بيبهره نبوده، ولي از طرفي حالوحوصلهي جمع و تفريق را هم از بچگي نداشته. گيرم كه اصلا نوادهي خوبي براي اجداد انسانيش نيست. ولي بههرحال مغز من براي اين تن پروريش دليل ميتراشد كه: اصلا به من چه كه آدمها به چند دليل مينويسند؟ خب لابد يك عده براي خالي كردن احساساتشان، يك عده براي راه انداختن فكرشان، بعضيها براي آگاه كردن آدمهاي دور و برشان و عدهاي هم براي جذب كردن شريك جنسي...
اما من براي تبرئه شدن مينويسم. براي از گردن خودم باز كردن. براي "عاقل اندر سفيه" نگاه كردن. براي جدا كردن خودم از عدهاي آدم مقصر. از عدهاي آدم نادان، باري به هر جهت، گمراه، كمفهم. براي اينكه بتوانم همان طور كه دود پيپ را بيرون ميدهم سرم را به اين طرف و آن طرف تكان بدهم و بگويم: "مردم..."، "اين مردم..."، "با وجود اين مردم..."
براي همين است كه الآن اصلا براي نوشتن وقت خوبي نيست. وقت خوبي نيست براي نوشتن چيزي كه يكي دو روز پيش توي خيابان ديدهام. كه پشت چراغ قرمز دو نفر راننده با هم جر و بحثشان ميشود. كار به رد و بدل كردن چندتا بد و بيراه ميكشد. بعد يكي از رانندهها (كه بر حسب اتفاق ريش بلند جو گندمي دارد) پياده مي شود. مي آيد سراغ آن يكي (كه مرد ميان سال كوتولهايست). خوب كتكش مي زند. شلوارش را از زانو به پايين جر ميدهد. و بعد مينشيند پشت ماشينش (ماشينش... اين ضمير ملكي متصل "_َش" شايد بخواهد خودش را بزند به نفهمي و جوري قيافه بگيرد كه انگار مرد ريشدار رفته و پشت ماشين خودش نشسته. اما نه. مي نشيند پشت ماشين مرد كوتوله...). با صداي بلند آدرسي مي دهد كه "حالا بيا فلان جا ماشينت را بگير". و بعد لابد كلاج، دنده يك، گاز، كلاج آزاد... ميرود و مرد كوتوله با شلوار پاره وسط خيابان ميماند. ماشین مرد ریش دار لابد با فشار دکمه ای جیغی می کشد و قفل می شود.
نه. حالا براي تعريف كردن اين ماجرا وقت خوبي نيست. و بعد نوشتن اين كه "اين مردم تا وقتي كه حق و حقوق خودشان را ندانند همين بلا بايد به سرشان بيايد."
همهي اينها را يك روز ديگر مينويسم. كه لااقل صبحش وقتي توي تاكسي نشستهام و راننده اش يك نفر ديگر را هم روي صندلي جلو كنار من سوار كرده، به اين بهانه كه حوصلهي جر و بحث را ندارم سكوت نكرده باشم. يك روز كه غذاي آشغال دانشگاه را با ولع نخورده باشم،با اين توجيه كه بالاخره بايد اين شكم را يك جوري سير كرد. روزي كه بي ادبي كارمند بانك را زيرسبيلي رد نكرده باشم، از ترس اين كه برايم دردسر درست شود.
روايت اين ماجرا فقط در يك چنين روزي لذت دارد. كه: پشت چراغ قرمز، دو نفر راننده... و بعد: مردم... اين مردم... با وجود اين مردم...